|
باشد که پاک مطهر و درخشان فرزند خداوند شوم
|
||||
خیلی زود دیر میشه...خیلی زود می فهمه که تنهایی همراه و همدم همیشگیش
و ناامیدی تنها توشه راهش.... رفتنش مثل مرگ ..جدایی مثل یه سنگ ... خیلی زود می فهمه که تنها یادگاریش سنگ قبریه که خاک روش رو پوشونده... تو خیالش میمیره ... با اشکاش سنگ سیاه نامهربون رو نوازش می کنه ... شاید دل سنگ آب بشه و دستاش به دستاش برسه ...اما فاصله دو تا دستا میشه از زمین تا آسمون ... دنیا واسش خزون درده ...دنیاش میشه یه تونل بی انتها که فقط یه رهگذر داره ... ...یه مرد... اونی که محبوب فصل جدایی رو براش رقم میزنه ... اونی که رقم خوردن فصل جدید؛ زندگیش رو به خزون همیشگی میکشونه .... اونی که پیشونیش رو غبار غم گرفته . اونی که سرنوشت مهر خاموشی رو لباش زده و غربتش به اوج رسیده...با سکوتش فریاد میکشه تا شاید حجم دردش بشه صدا و برسه به گوشش ... همونی که باید بشنوه ... یعنی میاد تا بشنوه ؟؟!! مرد ، غربت تنهاییش رو با خدا تقسیم می کنه...از خدا می خواد که تو این دنیا نمونه.... روزگار بی رحم جایی واسه اون تو دنیا نذاشته.روزها و شبها تو جاده مرگ قدم می زنه قدمهاش خسته از کوله بار غمشه ِ .. مرد منتظره...منتظره یه پایان ... کاش زن؛ این ها رو می دونست.... کاش می اومد و میدونست دردهای ناگفتشو ... مرد مثل یه کبوتره که مدتهاست پرواز میکنه اما به ناکجا ....برگشتی اما ... نیست ... کاشکی زن بیاد و کاش به اندازه درد مرد؛ سکوت کنه........سکوتی به اندازه فریاد ... 
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 9:19 توسطمهدی
|
