|
باشد که پاک مطهر و درخشان فرزند خداوند شوم
|
||||
بنام آنکه من را دیوانه تو کرد و تو را.... فکر و خیالم ،پر از خاطره هایی شد که هر کدام جانم را به آتش می کشید ... خاطراتی که تو خالق انها بودی .... بی حاصل و تلاشی بی فایده برای به تو نرسیدن....
می خواستم ديگر برايت ننويسم، اما مگر می شود برای کسی که مرحم باشد، زيبا باشد،
عاشقی را بهتر از هر کسی بداند، سنگ صبور دل خسته ای همچون من باشد و ننوشت.
روزها وشبهایست که سخن گفتن ازهر چه که دیگران برایشان عادی و مقبول است
برای من ساده نیست ، فکر ..... سئوال ..... چرا..... نمیدانم چرا ولی عادت کرده ام
به این حال پر از دودلی و تردیدم .....
از وقتی که رفتی این بغض لعنتی ماندگار شده ....
رفتی وبا رفتنت جای خالیت با همه ی کوچی برایم بزرگ شد و تمام این دنیای کوچکم ،
اخر کجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی ؟ که من این واژه را هر شب تا صبح معنا میکنم
از وقتی که بار سفر بستی لحظه لحظه هایم....گرفتار سکوتي سرد و سنگين شدن.
من هر روز بیشتر با تنهایی و گوشه گیری اشنا شدم ....
اکنون کلمات بر زبانم سخت و سخت تر میشود نمیدانم.....
نمیدانم شاید هم که من سخت تر و شکننده تراز تنهايي که سرنوشت برایم رقم زد شده ام
بازی روزگار... بی وفایی تو... تمام روياهاي مرا نابود و ویران کرد
با این که هنوز نمیدانم کجایی اما هر لحظه بیشتر جای خالیت را احساس میکنم...!
مهربانم تن زخمیم آنقدر از چوب بی وفایی های این روز گار تازیانه خورده که دیگر
هوس شیطنت های بچه گانه از سرش پرید ...!آنقدر تنبیه شد که دیگر دستان تو را
برای آرامش زخم هایش و شانه هایت را برای اشک ریختن می خواهد...!
با این حال کوله بار تنهاییم را با یاد حسرت روزها و لحظه های با تو بودن پر میکنم
و قدم به سوی جاده انتظار برمیدارم ولی افسوس که انتظار برای تو صبریست
پاهاي خسته ام تحمل جسمم را ندارد .
و ذره ذره وجودم بانگ ايستادن سر ميدهند .
چشمهايم را ياراي ديدن نيست وگوشهايم تواناي شنيدن .
جسمم خسته و فرسوده گشته و به دنبال اغوشي براي اسودن .
اغوشي ابدي و هميشگي . اغوشي امن و راحت
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 22:18 توسطمهدی
|
