|
باشد که پاک مطهر و درخشان فرزند خداوند شوم
|
||||
بچه که بودم هر وقت دستام یخ می کرد مادرم اونا رو می گرفت
تو دستاش و ها می کرد تا گرم بشن دستام گرم می شدن اما نه از حرارت نفسش از گرمی عشقی که تو نفساش بود ... قد کشیدن دستامو بزرگتر از اون کرد تا باز هم مادر ها کنه و دستای من گرم بشن ... حالا مدتهاست دستام یخ کردن و سرد موندن .... هنورم دستام دنبال اون دستان .... دستام منتظرن ...... چشم به راه دستهایی که فقط یک بار مهمونشون بودن... دستای روزی که برای اولین باردستام اون دستهارو دیدن داغ شدن ، داغ داغ.... از التهاب شیرین عشق باز دستام گرم شدن ... اما ... اون دستا اومده بودن تا فقط مهمون یه روز دستای من باشن ... روز به آخر رسید و دستای اون بی خداحافظی دستامو رها کردن .... دستام هیچ وقت رفتن اون دستا رو باور نکرد .... دستام تنهای تنها شدن ... بعد از اون دستا گرمای هیج دستی نتونست دستامو گرم بکنه ... انگار توی اون دستها یه قدرت جادویی بود ... دستام منتظرن تا دوباره بیای.... بیای و دستامو از این سرمای طولانی و زجر آور ، نجات بدی.... بیا و کاری کن که حتی وقتی بدنم هم سرد شده دستام از گرمای دستات گرم باشن گرم گرم ... 
+
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 8:48 توسطمهدی
|

خدایا! دانایی را چراغ راهمان کن
جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد...
خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی راه بین
جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.
شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم.
شیطان با خودش می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور
را و خورشید را در آن پیچید ........
دراینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا می شدند.
نابینایی ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم.
اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند!
این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت!
شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد.
جهل را با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود.
حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی، جهل روی سر مردم می ریزد
و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید.
چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم .
چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم.
وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی.
خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن.
خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن.
خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن.
حکیمان گفته اند: دانایی بهشت است و جهل ، جهنم.
خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری رنج ،
سعی و صبوری لازم است !؟

+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 12:52 توسطمهدی
|
