تبليغاتX
چند قدم نزدیکتر به خدا

چند قدم نزدیکتر به خدا

باشد که پاک مطهر و درخشان فرزند خداوند شوم

به تو فکر می‌کنم، زمان به عقب برمیگردد به یاد می آورم چه شبهایی را که با یاد تو به سحر

می رساندم و چشم به دنیایی می گشودم که هر گوشه اش ساز عشق تو رامی نواخت

لحظه ها، عمر گران را از من می دزد با افکاری پر از حسرت به یاد می آورم دقایقی را

 که در فراق تو چه سخت و عذاب اور بر من گذشت چشم هایی که ازعشق خیس می شد.

خوابهایی که از فراق تو پریشان می ماند قلب هایی که با یاد محبوب می تپید نوازش هایی

 که دنبال دستهای تو می گشت. اشک هایی که دل را می لرزاند.

آری من خود را به اتش زدم و برای هیچ جنگیدم تا به خود ثابت کنم عاشقانه دوستت داشتم...

می خواستم به خود بفمانم که احساس من هیچ نبود و من اجازه ندادم که دروغ و ریا پاکی

 دل مرا به تاراج ببرد...

اما این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که

 یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی عشق و صداقت


مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم


و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه


قلب مرا در هم کوبیدی ....

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی

اولین مهمان تنهایی هایم بودی...

روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپار
کردیم

 دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم
...

هیچ گاه به من از زخمهای روحت نگفتی و چه آرام آنها را در خود مخفی کردی
.

دوست داشتم برق چشمانم را مرهمی کنم بر زخمهای دلت اما لیاقتش را نداشتم
....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو

 می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ...

هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد
...

اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود
...

و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم
...

گاهی می اندیشم کاش نفرتی بود که مرا انچنان گستاخ می کرد که قدرت سنگ شدن را

در خود پیدا کنم و لحظه ای دیگر به عشقی معصومانه بیاندیشم ...

با این همه...بهترینم هرگز فراموشت نمی کنم
...

چرا که هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست

 چندش انگیزی زندگی را برایم اثبات کند.....

و مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند

 با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 7:20 توسطمهدی |

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميقترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد  ٬ حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست

تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند

دلتنگي براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان

دارم کنده شوم ٬ در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي

که تو کردي و مرا سوزاند  ٬دنياي مرا با تلي از خاکستر پوشاندند. . . .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬آنچنان قدمهاي

مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . .

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ٬ میفهمي؟

همه عمر ٬داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا از او هم جدا مي کند .

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم . . . . .

آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده

 عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . .

 به او نگاه مي کنم  ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند .

جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز

به روي دنيا بازشان نکنم .

به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است .

سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را

با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش

نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .

 لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي 

 رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .

                   

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:24 توسطمهدی |