|
باشد که پاک مطهر و درخشان فرزند خداوند شوم
|
||||
این پست به خاطر محبت و لطف دوستان حذف شد
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 16:55 توسطمهدی
|

نمی دانم چه حسی است که بعد از آشنایی با تو در وجودم رشد و در تک تک سلول های بدنم
رخنه کرده است بدون این حس قلبم تنها گوشتی است که کار ثانیه های قبل را تکرار می کند اما با این حس تکرارش چه زیباست این حس عشق بود یه حس صادقانه و پاک مثل آب چشمه ها و به زلالی قطرات باران من همه احساس عشق را از تو یاد گرفتم،از نگاه تو...از صدای تو...از حرفهای تو... من اسیر صدایی شدم که در عین سادگی سرشار از رمز و راز بود. رمز و رازی که مرا شیفته کرد الآن که برای تو می نویسم قلبم مشتاقانه خود را به دیواره ی سینه می کوبه و می خواد آزاد بشه.رهاتر از هر پرنده ی آزادی...رها و به سوی تو تو اولین جرقه های عشق و امید را پس از آن شکست سخت در قلبم روشن کردی تو شاهد لحظه های تنهایی و بی فروغی ام بودي نخواه كه توضيحش بدم، از گفتن دلتنگم و خسته ...وهم بيزارم كاش مي توانستم ازاين حصار آجرين بگريزم و دستان پر از مهربانيت را بگيرم واز وجودت لبريز شوم دلم ميخواد باشي چه جوري اين نيازمو انكار كنم؟ اصلا به كسي چه؟بدار اسمشو بذارن خودخواهي گور پدر هر چي فلسفه كور ومنطق لال كه عشق رو حصار ميكنن و ميخوان در بند كلمات معنا كنن.... دليلي برعشق واضح تر ازخود عشق ؟؟؟ دستانت را به من بده ميخوام در كنارم باشي 
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 10:33 توسطمهدی
|
