|
باشد که پاک مطهر و درخشان فرزند خداوند شوم
|
||||
ديگه زمستونم داره تموم ميشه بوی تازگی به مشام میرسه از آسمون تحول می باره
لحظه ها و روزها در هوایی خشک و سرد سپري شد
کسی روی کار طبیعت حرفی نزد ، هیچکسی از سرما با اینهمه کز کرده شدن پرندگان و
بدون سرسبز بودن شاخه گلی شکایت نکرد چون می دانست بهار در راه است
عطر جوانه های درختان و گلها ، فضا را پر کرده !
صدای اواز پرندگان به گوش می رسد به آسمان نگاه کن چندی پیش برف می بارید
اما امروز نسیم خنکی رو گونه هایمان رانوازش می دهدطبیعت رو به جان گرفتن است
با خودم فکر کردم در میان اینهمه تازه شدن ايا ما هم رو به تغییر و تازگی خواهیم رفت ؟
سوال سالهای خاموشی در سکوت سرد زمستان این بود که با بهار، نو می شویم ؟
می توانیم مانند طبیعت باشیم ؟
ای کاش می شد از درون پیله های انزوای دورویی و نفاق بیرون زد؟
ایا در توانمان هست جا روی جای پای بهار بگذاریم؟
می توان آروزهای کودکی را در این سن وسال مانند همان
روزگار شيرين کودکی به زبان اورد نمی دانم ولی ای کاش میشد
خدايا يك سال از سال هايي که به من فرصت دادي که اوني بشم که خواست تو بود در غفلت و
گمراهي گذشت سالي که تمام شد نتونستم خيلي کارايي که بايد انجام ميدادم و انجام بدم، تو اين
سال به من سعادت انجام دادنشون رو بده پروردگارا کمکم کن اوني بشم که دوست داري
دوستاي گلم بهار بهترين اغاز و اغاز بهترين بهانه براي زندگی کردن است بیایید در این سال
نو، ما هم نو شویم لااقل به بهانه ی بهار
سال نو مبارک امیدوارم سال خوب ولبریز ازعشق داشته باشین

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 19:21 توسطمهدی
|

نميدونم چرا بازم ياد گذشته افتادم ولي چه ميشه كرد نميشه كه حرفايه دلمو نزنم حالا بزار تهمينه خانم
هم دعوام كنه برا من چه فرقي ميكنه اب كه از سر گذشت چه يك وجب چه صد وجب......
وقتي براي اولين بار صادقانه نگاهم كردي مهرت به دلم نشست و آفتاب غم از دلم غروب كرد حس كردم
می توانم با تو ساده و صميمي باشم احساس مي كردم تو همان نيمه گمشده اي هستي كه در پي اش بودم
ديري نپاييد كه آفتاب دوستي ات بر دلم سايه افكند آنقدر بر دلم تابيدي تا مرا از خود بي خود كردي كه مهرت
در دلم جاوداني شد بعد از مدتي حرفهايم را بر ميل و خواسته ي تو مي زدم.
دوست داشتم رازي را برايت بگويم اما هر بار كه قدم پيش مي گذاشتم حسي مرا باز مي داشت
احساس كردم تو هم مرا دوست داري و مرا از خود مي داني،همه چيز در حد يك احساس بود
وقتي زماني از اين موضوع گذشت كم كم به روح بلندت و به صداقتت پي بردم. سعي كردم از تمام اينها
سايه باني بسازم و بر خود بيفكنم كار را شروع كردم اما هر بار كه قطعه اي را مي ساختم فرو مي ريخت
برايم تعجب آور بود احساس كردم شايد چيزي را هنوز براي حل اين معما نيافته ام وقتي خوب انديشيدم
ديدم در طول اين مدت فقط با احساس پيش رفتم از واقعيت دور بودم من عاشق تو بودم و تو حتي به من
بها نمي دادي تازه پي بردم همه چيز در حد خيال بوده نه واقعيت
وقتي موضوعو برات گفتم كلي برام حرف زدي با شنيدن حرفات ديوار آرزوهام فرو ريخت انگار تا به حال
اينقدر غريب و بي كس نبودم اون همه احساسم رو با يك كلمه از بين بردي واست اهميت نداشت با كي
صحبت مي كني و چي مي گي فقط تو خودت گم شده بودي واز اطراف غافل .
دنبال اين بودم كه بهت ثابت كنم چقدر دوستت دارم اما هر چه بيشتر بيش مي رفتم بيشتر نا اميد مي شدم تا
آنكه اونروز از زبان خودت شنيدم چيزي رو كه هميشه پنهان كرده بودي رو به زبون آوردي .
منم با تمام آرزوهاي به ثمر نرسيده ،با تمام روياهاي خيالي ،با تمام غم هايي كه در دلم انباشته منتظر بودم
كه حرفي رو كه بهم زدي پس بگيري اما...........
ولي اينو بدون هيچ وقت حاضر نبودم تو رو از دست بدم و اين تو بودي كه اين طوري خواستي ديگه
فكر نكنم حرفي داشته باشم
توضيحات
تهمينه خانم از دوستان وبلاگ نويس من هستند كه به من خيلي لطف دارن و هميشه با نظراتشون منو راهنمائي كردن جا داره اينجا ازش تشكر و قدر داني كنم

+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 22:47 توسطمهدی
|

تا خدا هست جایی برای نا امیدی نیست وبرات هیچ فرقی نمیکنه کی به درگاهت میاد و عرض بندگی میکنه .... برداشت بد و دلخوری گوش میدی ... حفظ میکنی .. نمیزاری ... همیشه ما بودیم که تورو فراموش میکنیم فقط وقتی مشکلی دردی و یا گره ای توی کارمون باشه به یادت می افتادیم ... خدایا توی این دنیا پاکی صداقت درستی نجابت چه ارزشی داره وقتی همه چیز رو با پول و مقام و عنوان و ظاهر و ثروت و مکنت میسنجد ؟ اونی هستیم که نشون میدیم یا نقاب میزنیم یا پشت نقابه پول و قدرت و ثروت خودمون رو قایم کردیم تا کسی چهره کریه وزشتمون رو نبینه ....
خدایا سلام
بنده ای میخواهد باهات حرف بزنه ... حرف که نه دردلی کنه ... خدایا میدونم همه رو به یک چشم می بینی
خدایا میدونی که تو تنها کسی هستی که به حرفهامون بدون هیچ فکر و غرض و نتیجه گیری و ناراحتی و
خدایا تنها توهستی که همه رازها ناگفته ها و حرفهایی که توی خلوت بهت گفتیم رو با بزرگی میشنوی و
خدایا تنها توهستی که ازهمه مشکلات دردها وناگفته های ما آگاهی ...
خدایا ما رو توی تنهایی خودمون تنها نزار که جز تو کسی رو نداریم ... میدونم تو مارو هیچ وقت تنها
میدونم از قلب همه آدم ها خبر داری چون تنها تو هستی که میدونی ما چی هستیم ...
خدا یا ... به عظمت و بزرگی ات قسم که میدونم چه جوری همه این کاخ های پوچ و توخالی رو نابود
کردی و میکنی ...آدمهایی دیدم که اینقدر در غرور و نخوت خود غرق شدن که جز خودشون کسی رو
نمی بینن آدمهایی که همه وجودشون توی کینه – نفرت – غرور و ادعاهای دروغین خلاصه میشه ....
تزویر – کینه و دورویی ...
خدایا ... شکر از داده ها ت ونداده هات ...

+
نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 23:43 توسطمهدی
|
