تبليغاتX
چند قدم نزدیکتر به خدا

چند قدم نزدیکتر به خدا

باشد که پاک مطهر و درخشان فرزند خداوند شوم

 

قصه از یه شب شروع شد از یه شب سرد پاییزی .... یکی اومد که شب سردمو با حرفاش تابستونی کرد !!!

و تموم یخ هایی که به دورم پیله بسته بود و اب کرد قصه قصه ی یه اشک پاکه که معصومانه

روی گونه هام ریخته شد....قصه ی یه چشم عاشقه که به چشمای کسی دوخته شده بود که فکر می کرد

چشماش از جنس چشمای خودشه ........چه ساده بودم چه ساده بودم که حرفاتو باور کردم

چه ساده دل به تو دادم ..  دلمو شکستی...غرورمو.....همه وجودمو......

همه زندگیم تو بودی....ديگه خسته شدم از گفتتن ونوشتن اسمت.

اكنون زمان را گم کرده ام نمی دونم در کدامین فصل سیر می کنم نمی دونم چه بلایی سرم اومد.

من با خود چه کردم هیچ گاه در عالم رویا در ذهنم نمی گنجید چنین بر زمین بخورم

 که دیگر قدرت بر خواستن نداشته باشم چه کنم ، دوسش دارم ، شوخی که نیست.

دلم ميخواد گریه کنم وجز صدای اشک هایم صدائی نشنوم می خواهم بدانم که تنهایم٬

شاید عشق من در حال گریستن باشد اما صدای قلبم را از تنهایی و خلوت می شنود.

ای کاش می دانستی که با هر بهانه ای نمی شود اشک ریخت 

 نبودنت بهترین بهانه ی اشک ریختن است.

به هر حال ميخوام فراموشت كنم چند روزی می شه که زندگی جدیدی آغاز کردم

 به خودم ميگم کاشکی هیچ وقت عاشق نمی شدم تا اینهمه زجر نکشم

هنوزم  می شه از صفر شروع کرد فقط  باید خدا کمکم کنه

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 21:38 توسطمهدی |

 

سلام به همه دوستان خوبم


نمي دونم بايد از كجا شروع كنم ولي قبل از هر چيز از همه تشكر مي كنم

 

از همه كساني كه اومدن و نظر دادن از همه ممنونم دست گلتون رو میبوسم

 

 و براي همتون آرزوی موفقیت می کنم

 

 خیلی خوشحال هستم از اینکه دوستان خوبي مثل شما دارم

 
خلاصه ببخشيد اگه نتونستم بيام و جواب نظراتون رو بدم اخه یه کم مریض احوال بودم

 

 واقعا شرمندم ديدم اگه بخوام اسم ببرم ممكنه يكي از قلم بيفته وباعث ناراحتي اون عزيز بشه


راستی دوشنبه هفته ديگه تولد بهترين دوستم اقا ابراهیم همون ابییییییییییی جونه خودمونه


كه خيلي به من لطف داشته وراهنمائي و حمايتم كرده و اين جمله رو تقديم ميكنم به ابي جان


با نام و یاد دوست که پایان ره ما از اوست


سالها پیش به بهار سپرده بودم هر زمان آمدی رد پا هایت را گل برویاند .


نمی دانم تو با من همسفری یا من با تو بودن را دوست دارم؟!


آیا تو هم صدای صمیمی لحظه های منی یا من عادت کرده نگاه تو ؟


وقتی تا خدا فاصله ای نمانده بود و خلوت پنجره ام از عطر ستاره ها بی نصیب بودند وقتی احساسهای

 

غریبانه ام زیر آوارهای دلواپسی کمک می طلبید ناگهان تو را یافتم می دانم

 

 به اعتبار تو خدا بهار را آفرید.


هزاران بنفشه و پونه فرش قدم هایت ×تولدت مبارک×


ابي جونم من دوستت دارم وتولدت رو از ته قلبم بهت تبریک میگم

 

امیدوارم روزای خوبی رو پشت سر بگذاری

 

http://ebi-for-you.blogfa.com/

 

اینم  آدرس  وبلاگش  شما  هم  بهش  تبریک  بگین

 

بابایی دوست دارم 

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 9:11 توسطمهدی |

شب با خيال رويت راز نگفته دارم

                                         اين راز سر به مهر است در دل نهفته دارم

گفتم تو را ببينم راز دلم بگويم

                                       درد اين زبان را در كام خفته دارم.

خيلي سخته که بخواي باآب خوردن بغضت روبفرستي پايين , اما

يه دفعه اشک ازچشمات جاري بشه.....

به رسم كهن همه ي نامه ها سلام

شرمنده نمي دونم چي شد كه بهت گفتم دارم يه نامه برات تايپ مي كنم  شايدم از شكايتي بود كه در و ديوار اتاقم بهم كردن آخه اونا ديگه خسته شدن اينقد كه به حرفام به شكايتام درد دلام گوش كردن امشب ديگه نوبت كامپيوترم بود كه تحمل كنه اگه دوست داري تو هم بخون ولي خواهشي كه ازت دارم تو ديگه شكايت چشاتو  نكن

 تو كه سايه اي در زندگي ام بودي و من تصورمي كردم سايه سار خنكي در اوج گرماي تابستان هستي غافل از اينكه تو سايه ي يك رهگذر غريبه در شب كوچه ي جواني ام  بودي نمي دانم باور مي كني زدودن خاطراتت از قلبم اينقدر دشوار باشه؟راستي براي تو كه كاري ندارد مهدي باشه يا نباشه تو كه از همان اول دل خوشي از من نداشتي و نه قلبي كه براي من و براي ديدن من بتپد تو یار سنگي زندگي من بودي پس زودتر از من مي توني از شر  اين عشق زخمي نجات پيدا كني آدما در بيشتر موارد اون چيزي نيستن كه نشان مي دهند و من چقدر دير فهميدم

دلم گاهي وقتا برات تنگ مي شه برا صدات ،نگات،اخمات ،ولي چه فايده داره وقتي عشق يكطرفه باشه  چيزي جز درد و رنج براي عاشق  نمي تونه داشته باشه دردي كه هميشه انعكاس مي يافت و خُردم مي كرد هيچ وقت نفهميدم و نتونستم درك كنم كه چرا جواني و غرور منو نديدي و قبل از همه ي اينا انسان بودنمو چرا فكر نكردي خرد مي شم ؟مي شكنم؟چرا؟  درسته مقصر خودم بودم كه عاشقت شدم ولي تو، آره تو مي تونستي كاري كني كه خرد نشم غرورمو نشكنم مي تونستي و نكردي ،اصلا مي تونستي يه كاري كني كه عاشقت نشم آخه چرا؟ جواب اين چراهامو چه كسي بايد بده ؟خودتو كنار كشيدي تا از شر سوالام راحت بشي مگه نمي دونستي دوستت دارم

نمي دونم چطور شد كه همه ي نيرومو جمع كردم تا تو اون كاغذ بنويسم دوستت دارم بعدشم كنارت بشينمو دوبار تكرار كنم حرفاي اونروزتو يادت مي ياد هيچ وقت يادم نمي ره دليل دوست داشتنمو پرسيدي اما جواب درستي بهت ندادم چون دوست داشتن دليل نمي خواد زياد حرف نزدم فقط بين حرفات پرسيدي و جواب دادم ولي تو حرف زدي منم گوش كردم بعضي هاشم رو قبول كردم  بين حرفات بهم توهين كردي كوچيكم كردي تهمت زدي اما هيچ كدومش واضح نبود همه اونا رو از طرف ديگران نقل قول مي كردي اما طوري مي گفتي كه انگار خودتم باور داشتي اونروز دلم مي خواست بهت بگم درصد كمي از اين حرفا واقعيت داره ولي نگفتم اونروز احساس كردم خيلي خودخواهي يه جوري صحبت مي كردي انگار از طرف خودت هيچ وقت هيچ اشتباهي سر نزده خوب مي دونم كه اشتباهاتي داشتم ولي تاوانش نه گفتن تو نبود  من تمام اشتباهات گذشته ام و  بيشتر اون كارايي رو كه ا نجام داده بودمو برات گفتم اگه يكم توجه مي كردي پشيمونيم خيلي واضح و روشن بود ولي نخواستي تو حتي نخواستي يه لحظه پيش خودت تصور كني كه يكي از حرفاي ديگران درست نيست دلم مي خواست بهت بگم منو نگاه كن ببين چه ظاهرم چه باطنم تغيير كرده همه ي اينا به خاطر تو بوده اما هر كار مي كردم نمي تونستم حتي يكم از تغييراتمو ياد آواريت كنم تو اشتباهات گذشتمو پتكي كرده بودي ودائما مي كوبيدي تو سرم و منم تحمل مي كردم من برات تنها يه سرگرميم مثل بازي شطرنج با مهره هاش بهم بگو كه اشتباه مي كنم وسرگرميت نيستم  بگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو 

نمي دوني چه زمستان سخت و ملال آوري در قلبم حكومت مي كنه نمي دوني چقدر احساس سردي و بيهودگي مي كنم شبا كه بيشتر از هر وقت ديگه اي احساس تنهايي مي كنم بيشتر از هر وقت ديگه اي آرزوي با تو بودنو مي كنم افسوس تو با واژه ي دوست داشتن آشنا نيستي

 تو معني عشق و لااقل واسه من نمي دوني .....           

بهم نگاه كن .......تو مي خواي پرپر زدن قلبمو ببيني پس خوب نگاه كن تا مرگ قلبمو با لبخند پيروزمندانه اي ببيني نمي دونم چي شد كه تو دنياي به اين پهناوري دل به عشق تو سپردم بودنت زندگيمه و نبودنت مرگم

راستي چرا دل به دل راه نداره؟كاش مي دونستي اونروز با جانم چه كردي ،غرورمو شكستي بي شخصيتم كردي اميدهايم رو نا اميد كردي روحياتمو مي دونستي ولي خودتو به ندونستن زدي خوب مي دوني وقتي از من فرار مي كني چه حالي مي شم اينبار نيومدم  ازت عشق گدايي  كنم چون قبل از اينكه عاشق تو بشم عاشق اوني كه اون بالاست شدم اون بر خلاف تو عشقم و رد نكرد تو عشق اون حقيقير نشدم غرورمم نشكست  بلكه بالعكس بزرگ شدم با شخصيت شدم خودمو شناختمو.........

و خيلي چيزايي كه تو عشق تو از دستشون دادم

عشق تو هم واسم شد يه تجربه نمي دونم ولي با تمام تلخ بودنش دوسش دارم شايد به خاطر اينكه زير دين دلم نموندم بعضي وقتا كه چند ساعتي ذهنم و مشغول مي كنه احساس مي كنم همه ي اينا يه خوابه  ولي نه واقعيته از واقعيتم نمي شه فرار كرد  نظرتو چيه؟

نمي دونم ديگه چي برات بنويسم  كه تمام حرفام تكراريه من براي تو نمي نويسم براي تسكين قلب عاشق و زخم خورده ي خودم مي نويسم انگاري تعادل روانيم به هم خورده همه ي  وجودم با صدايي گرفته و حزن آلود تو رو مي خونه  آه خدايا كمكم كن كه كارم به جنون و ديونگي نرسه

چقدر لحظه ها به كندي مي گذره همه خوابيدن و اين منم كه مثل هميشه برق اتاقم مزاحمت ايجاد مي كنه انگاري امشب هم خواب با چشام پيمان قهر بستن تو اين شب خسته و غمگين منم نوشتنم اومده كاش مي شد بسان پرنده اي در كوچه هاي غبار آلود زمان آنقدر به پرواز در آيم و دور بشم تا به ابديت برسم چشمام سكوت شبو با سكوت اتاق معاوضه كردند و قطره هاي اشك مثل بارون بهاري ارمغان كوير گونه هام شدن نمي دوني امشب چقدر گريه كردم چقدر سر به زمين زدم و چه زاريها كه نكردم چه آهها كه از سينه بيرون ندادم از سينه ي درد كشيده ام كه فقط نام تو وعشق تو در آن جاي دارد......

آروم كه مي شم  با خودم مي گم بابا مهدي تو اين اتاق دم كرده منتظر چي هستي  به چي فكر مي كني به روزهاي خوش گذشته يا به غروب قلب بيمارت؟

يا به كسي كه مدتهاست شانه هاشو به علامت نميدونم بالا گرفته و شانه هاش خيال پائين اومدن نداره .....

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 20:52 توسطمهدی |