تبليغاتX
چند قدم نزدیکتر به خدا

چند قدم نزدیکتر به خدا

باشد که پاک مطهر و درخشان فرزند خداوند شوم

خیلی وقت بود میون زمین و اسمون معلق بودم
 
من میخواستم برم اسمون و فرشته بشم..
 
 خدا می گفت نه برو زمین و ادم باش...دلم می گرفت از ادما ........
 
دوستشون نداشتم....... بینشون غریبه بودم ....زمین تاریک بود.. من عاشق
 
 روشنایی اسمون بودم ..من سرزمین فرشته ها رو دوست داشتم....غوغا
 
 بود تو اون سر زمین هر روز میدیدم اسم یه نفرو که تو شهرشون اوازه
 
 می شد و چه فرشته ها که بارون می شدن تو دل ابرا و می باریدن...
 
 دلیلشو نمیدونستم میگفتم شاید اینا فرشته بارونن...معلق بودم مثل
 
همیشه اسمونو دوست داشتم مثل همیشه ...تا فرشته هم صحبتم شد
 
 چشماش خیس بود ...گفت تو ادمی گفتم نمیدونم.. میخوام فرشته
 
 باشم...عکس تو رو نشونم داد گفت خوش بحالت ادمی اخه اونم ادمه اما
 
 من فرشته...بعد بارون شد و بارید...درک نکردم حرفاشو ....عکس تو دوباره
 
 اومد تو ذهنم اینکه تو ادمی اون فرشته...دلم لرزید...چشات انگار اومده بود
 
 تا اسیر کنه....دیگه دل و دماغ اسمونی شدن نداشتم...حالا میخواستم بیام
 
 زمین ادم باشم...خدا گفت بمون فرشته باش این دفعه من گفتم نه
 
می خوام برم زمین ادم باشم...اومدم زمین ادم شدم زمین دیگه سیاه نبود
 
تو دشت نگات گم شدم...خندیدم...حالا خدای من در زمین بود خدای من در
 
 اغوشم بود خدای من در قلبم بود...اومدم زمین به فرشته ها فخر فروختم
 
 که ادمم و بیشتر فخر فروختم که تو خدای منی....خدا دلگیر شد
 
 شاید....شب بود...ادما خواب بودن ....تو خواب بودی...فرشته ها خواب
 
بودن ...من اما بیدار بودم خدا هم همینطور تو خوابو از من گرفته بودی و من
 
 خوابو از خدا...خدا گفت هنوزم می خوای ادم باشی !گفتم اره نگاه کن
 
 خدای من کنارم اروم خوابیده....گفت اگر خدات دیگه نبود؟گفتم خدا همیشه
 
 هست!گفت نه اما خدای تو....و به اندازه چشم بر هم زدنی طول کشید
 
 چشمات بسته بود اما پرواز می کردی و من مات و مبهوت فقط نگاه
 
می کردم...من اومدم زمین و زمینی شدم
 
به خاطر تو ....تو اما رفتی اسمون و اسمونی شدی به خاطر خدات....
 
من عاشق تو بودم به قعر اومدم تو عاشق خدا بودی به اوج رفتی....هنوزم
 
 اسیر زمینم....هنوزم مبهوت پرواز عشقم....هنوزم در حسرت فرشته بودنم
 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 16:35 توسطمهدی |

سلام خدای مهربونم...من مهدي هستم.

خدایا منو میشناسی؟

من بنده ی گناهكار و تقصیر کارتم همون كه وقتي از همه جا نا اميد ميشه

تا همه درارو به روش بسته ميبينه مياد سراغت اما چگونه و باچه روئي با تو حرف بزنم؟

در حالی که به گفته هایت پشت کرده ام؟

 ولي ميدانم كه از تو مهربان تر كسي نيست كه با او دردودل كنم .

خدا جونم امروز خیلی دلم گرفته ميدونم واسه اينه كه از ات دور شدم واسه اينه كه خودمو

به كارايه دنيوي مشغول كردم و توي کوچه های مبهم زندگی گم شدم.

اين روز زيباي تو براي من يک روز غم انگيزه روزيه که بخاطر فراموش کردن تو

 همه غمهاي عالم تو دلم نشسته خدايا كمكم كن

 شاید بگی این بنده هر وقت کم میاره سراغمو می گیره

 اما باور کن خیلی سر درگم شدم خيلي حرفا دارم براي گفتن ولي نميتونم بگم چون

 از انچه که من بگم تو اگاهي قبل از اينکه اون هارو به زبون بيارم ودرباره انها صحبت كنم

پروردگارا مرا به خاطر همه ی دقايقي که در غفلت وجهل بودم ،ببخش!مرا به خاطر همه ی 

 دردهايي كه باتو بازگو نكردم،ببخش!


خدا جونم کاشکی به قدرت و حکمتت همون راهی که می دونی نزدیکتر منو به تو

ميرسونه پیش روم بزار چون هنوزهم در پیچ و خم نادانسته هایم پرسه می زنم ...


نمی دانم كه هستم چه هستم و چرا بايد باشم و اصلا به كجا بايد برسم

بارالها هميشه مي روم ... تو رو يه جايي مي ذارم و فراموشت مي کنم ..

مي رم ومي رم ... يه جايي پاهام حسته مي شن و دلم در مونده جايي که هيچکس نيست ...

 نگاهم رو از همه بر مي گيرم مي بينم تو کنارمي ... مي فهمم که با من بودي ...

چرا من نديدمت چرا منتي سرم نذاشتي که همراهمي؟

روزها میگذرند ... حس میکنم به انتها نزدیکتر شدم ...


هر روز تنها تر می شوم و این تنهایی تاریک و تلخ مرا هیچکس درک نمی کند ...

 
خسته از این ر اه بی پایان ...

 
خسته و رنگ پریده از وحشت بی تو بودن ...

 
هنوز در گیر و دار احساسم دست و پا می زنم

خداجونم ميدوني که خيلي تو را دوست دارم

و اگه كسي رو هم دوست دارم به خاطره عشق تو در وجودمه

خداوندا به من توفیقی ده که فقط یک روز بنده مخلص تو باشم که می دانم حتی ساعتی این چنین بودن بس دشوار است

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 13:58 توسطمهدی |

دیروز به بازار مكاره رفتم . چقدر شلوغ بود. همه جور ادمی اونجا بودند . زن مرد پیر جوان

 

 كوچك و بزرگ. بعضی دور بساط فروشنده ها پرسه می زدند.

 

 بعضی ها هم با دقت دنبال چیز خاصی می گشتند

 

اما من از سر بی كاری به این بازار سر زده بودم .شنیده بودم كه شیطان در این بازار

 

 بساط پهن می كنه وخیلی به خودم مطمئن بودم .همه جا را نگاه می كردم وراه می رفتم

 

پیر مردی را دیدم كه دو دستی به سرش می زد وهای های گریه می كرد .

 

جلو رفتم محاسن سفیدش از قطرات اشك خیس شده بود.

 

 نگاهش كردم مرا دید گفت:دیدی با خودم چه كردم

 

.یك لحظه به خود مغرور شدم .به عبادتم  به پیشانی مهر خورده ام

 

.قلبم را ببین . ببین چقدر سیاه شده

 

.من كور شدم ومغرور فكر می كردم خدا بهشت را به خاطر من افریده .حالا ببین چه شده ام.

اما من كه عابد وزاهد نبودم  مالی هم نداشتم تا به ان دل ببندم مردم سرگردان را می دیدم و

در دلم به انها می خندیدم .من به دنبال عشق وپاكی می گشتم دلم می خواست دیگران را

 هدایت کنم در حال عبور از كوچه ای به در خانه ای رسیدم كه صدای ارامی از ان بیرون

 می امد . اهسته درون خانه را نگاه كردم كمی ترسیدم نكند كسی مرا ببیند . اما نه كسی نبود

به در نزدیك شدم ناگهان از خود بی خود شدم .از دور صدایی زیبا مرااز خود بی خود كرد

اهسته نگاه كردم  كسی را ندیدم از سر كبجكاوی بدون اجازه وارد شدم.

 چقدر زیبا بود پر از رنگهای گرم ورویایی صدا مرا با خود می برد

انگار هیچ اراده ای نداشتم ..كنار حوض رسیدم  لبریز از شراب بود.

 عقل می گفت نخور اما صدای زیبا می گفت به اندازه ی رفع تشنگی اشكالی ندارد .

ببنوش اگر ننوشی هلاك می شوی.دستم را در میان اب حوض فرو بردم وجرعه ای نوشیدم.

 اه چقدر شیرین و دلچسب بود .اما باز تشنه تر شده بودم هر چه می خوردم سیر نمی شدم

 مست مست شده بودم .دوباره ان صدا را شنیدم به دنبال صدا از خانه بیرون امدم .او را

 دیدم نمی دانم در حالت مستی بود یا واقعیت بسیار زیبا بود . ودلم را با خود می برد .

در بیابانی خشك ولم یزرع ایستاده بودم پاهایم می سوخت اما چشمم به دنبال او بود .

باهایم تاول زده بود وخون می امد .اما به دنبال سراب  می دویدم تا شاید به او برسم .

ناگهان پاهایم به بوته ی خاری گیر كرد با سر به زمین خوردم.تمام تنم خاكی وكثیف شده بود

صورتم خونی در همین زمان دوباره او را دیدم دستش را به طرفم دراز كرده بود

ومرا صدا می زد .بلند شدم به طرفش رفتم اما غیب شده بود انگار سراب بود .من تنها بودم .

از تاریكی ، و صدای حیوانات وحشی می تر سیدم تمام تنم یخ كرده بود . از ترس می لرزیدم .

 به كنار صخره ای رسیدم  به سختی خودم را از ان بالا كشیم اما توان بالا رفتن را نداشتم

 انگار تازه یادم افتاده بود چه كسی هستم  . مستی شراب از سرم افتاده بود .

 چقدر دیر كرده بودم من كجا هستم؟ اینجا كجاست؟

یادم امد ...بازار مكاره ..اما حالا واینجا چرا؟

به یاد تو افتادم گفتم خدایا اینجا چكار می كنم ،اما انگار همه چیز قطع شده بود انگار زبانی در

 

 دهانم نبود تا با ان صدا كنم  . قلبی برایم نمانده بود تا با ان التماس كنم سرد ومنجمد شده بود

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 9:18 توسطمهدی |

http://mehdi-lovehistory.blogfa.com/

 

 امشب حال من خوب نیست .امشب به آسمان نگاه میکردم نیافتمت.امشب ستاره ها هم با من قهر کرده اند.

 

دیگر ستاره های آسمان شبم چشمک نمیزنند همه آنها خاموش شده اند.

 

از بس نیشتر به حال خود زدم دلم برای تن هزار تکه ام میسوزد. گاهی که آخ میگویم صدایم را میشنوم.

 

آره تقصیر خودم است. دلم میخواهد دیگر مثل دیروز نباشم اما......

 

ریشه هایم خشک شده اند شاخه هایم لخت باد که می آید تمام تنم می لرزد انگار که کرمهای بی انصاف

 

 تمام ساقه ها و برگهایم را خورده اند.با خود که فکر میکنم اگر تو بودی.......

 

اگر تو بودی سدی برای من وجود نداشت هیچ محالی برای من نبود رسیدن به قله برای من زحمتی نداشت

 

 ولی حالا.....امشب در کنار این رودخانه بی انتها در زیر وزش سوزنده باد کنار پرواز مرغان مهاجر مات و

 

 مبهوت به اطراف مینگرم و هنوز باور نمیکنم.باور نمیکنم که موقع وداع فرا رسیده باشد .

 

غم همچون آتشی بر پیکرمن خیمه زده فقط میتوانم بگویم لعنت به من لعنت به .......

 

حالا دیگر شبهای من فقط با خیال محال توست وتنها تکرار اندوه برای من.

 

بعضی وقتها سکوت یک راه فرار از مشکلات است ولی بعضی وقتها یک آلت قتل واسه یه آدمه تا خودشو

 

 به قتل برسونه قتلی که من اونو تجربه کردم.حالا شب واسه من پنجره بی فرداست روز من قصه تنهایی ه

 

ا ست مانده بر خاک و اسیر ساحل  ماهیم ماهی دور از دریا. چه زود دير شد و چه آسون

 

ناتمومم . من بی تو یه نیمه جونم . دور از تو نذار بمونم .من بی تو ! نه! نمیتونم.

 

ای عشق راه دور من شکست دل مغرور من  حادثه رفتن تو بود مهم نبود غرور من.

 

 مهم نبود شکستنم به پای تو نشستنم. مهم تو بودی عشق من نه قصه دلبستنم .

 

من بی تو یه ناتمومم  من بی تو یه نیمه جونم .دور از تو نذار بمونم ؟ دور از تو نذار بمونم؟؟

 

من بی تو ! نه! نمیتونم؟من بی تو یه بی نشونم  من بی تو رو به جنونم. دور از تو نذار بمونم.

 

من بی تو ! نه !نميتونم؟ نميتونم؟ نميتونم ؟ جای تو آغوش منه این معنیه دوست داشتنه رفتی و خاطرات تو قلبمو آتیش میزنه

 

 مهم نبود دلسوختنم دور از تو پر پر زدنم به افتخار عشق تو میگم که بازنده منم

 

 تن عاشقم نمیخواد لحظه ای از تو جدا شه توی طوفان حوادث نمیخواد بی تو رها شه

 

 برای تنی که خسته اس تو همیشه جون پناهی من میخوام با تو بمونم تو رفیقه نیمه راهی

 

 تو رفیقه نیمه راهی تو رفیقه نیمه راهی....

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 10:2 توسطمهدی |

از بهشت‌ كه‌ بیرون‌ آمد، دارایی‌اش‌ فقط‌ یك‌ سیب‌ بود .

سیبی‌ كه‌ به‌ وسوسه‌ آن‌ را چیده‌ بود .

و مكافات‌ این‌ وسوسه‌ هبوط‌ بود.

فرشته‌ها گفتند:

تو بی‌ بهشت‌ می‌میری. زمین‌ جای‌ تو نیست.

زمین‌ همه‌ ظلم‌است‌ و فساد .

و انسان‌ گفت: اما من‌ به‌ خودم‌ ظلم‌ كرده‌ام ...

زمین‌ تاوان‌ ظلم‌ من‌ است.

اگر خدا چنین‌ می‌خواهد، پس‌ زمین‌ از بهشت‌ بهتر است .

خدا گفت: برو و بدان‌ جاده‌ای‌ كه‌ تو را دوباره‌ به‌ بهشت‌ می‌رساند،

از زمین‌ می‌گذرد، از زمینی‌ آكنده‌ از شر و خیر،

ازحق‌ و از باطل، از خطا و از صواب؛

و اگر خیر و حق‌ و صواب‌ پیروز شد،

تو بازخواهی‌ گشت وگرنه....!!!


و فرشته‌ها هم‌ گریستند . اما انسان‌ نرفت. انسان‌ نمی‌توانست‌برود

…… انسان‌ بر درگاه‌ بهشت‌ وامانده‌ بود.

می‌ترسید و مردد بود. و آن‌ وقت‌خدا چیزی‌ به‌ انسان‌ داد.

چیزی‌ كه‌ هستی‌ را مبهوت‌ كرد و كائنات‌ را به‌ غبطه‌ واداشت .

انسان‌ دست‌هایش‌ را گشود و خدا به‌ او « اختیار» داد .

خدا گفت: حال‌ انتخاب‌ كن.

زیرا كه‌ تو برای‌ انتخاب‌ كردن‌ آفریده‌ شدی.

برو و بهترین‌ را برگزین‌ كه‌ بهشت‌ پاداش‌ به‌ گزیدن‌ توست .

عقل‌ ودل‌ وهزاران‌ پیامبر نیزباتوخواهدآمدتا تو بهترین‌ رابرگزینی .

و آنگاه‌ انسان‌ زمین‌ را انتخاب‌ كرد. رنج‌ و نبرد و صبوری‌ را .

و این‌ آغاز انسان‌ بود.

 

به زمين خورده بودم و توان بلند شدن را نداشتم.پس همان جا نشسته بودم.
از حرکت آدم هاي بالاي سرم وحشت داشتم،سرم را روي زانوهايم گذاشته بودم تا نبينمشان.
دست هايم را روي گوش هايم قرار داده بودم تا صداي شادي و غم مردم را نشنوم.
اما ناگهان کسي به شانه هايم زد.آري تو بودي. تو بودي که بر خلاف تمام آدم هاي اطرافم
 به زمين نگاه کرده بودي و مرا که خسته و ناتوان روي زمين افتاده بودم را ديدي.
دستت را به طرفم دراز کردي و من ترسان نگاهت مي کردم واز خودم مي پرسيدم
آيا هم زمان که دستم را مي گيرد زير پايم را خالي خواهد کرد؟!! نگاهت چيز ديگري مي گفت. به زبان نگاهت اعتماد کردم و دستت را گرفتم.
کمکم کردي برخواستم.خاک هاي عادت را از لباس زندگي ام تکاندي.و دوباره راه رفتن ، نگاه کردن، گوش دادن و لذت بردن را نشانم دادي.
زماني گذشت و تو همواره لبخند بر لب راه را برايم هموار مي کردي. اما ناگهان ايستادي و مرا به گوشه خلوت استراحت کشاندي.
آري مي خواستي صداي قلبم را بشنوي!ميخواستي ببيني آيا قلبم نام تو را صدا مي زند؟!!
خوب گوش دادي.لبخندي شيرين بر لبت نشست و گفتي : قلبت نام کسي را صدا ميزند
کمي سکوت کن تا ببينم نام چه کسي است؟!!! اما افسوس که لحظه اي بعد غمي بر چهره ات نشست.
ولي بعد از مکثي لبخندي زدي و گفتي: قلبت نام کس ديگري را صدا مي زند.وقت آن است که بروي و او را پيدا کني.
برخواستي مهربانانه توشه راه را برايم آماده ساختي.توشه ام از محبت و اعتماد به نفس پر بود.
 تو با دعايي زير لب بدرقه ام کردي. هيچگاه لبخند مهربانت را موقع خداحافظي فراموش نمي کنم.
اکنون من پيش همان هستم که قلبم صدا مي زد اما ديگر مطمئن نيستم که قلبم هنوز هم نام او را صدا ميزند يا........

+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 21:0 توسطمهدی |